همین جوری نوشت های میم (46)

* در راستای مهمانداری های پی در پی اینجانب در چند روز متوالی، سه شنبه شب و به عبارتی شب چهارشنبه سوری که معمولا فقط اعضای درجه یک خانواده دور هم جمع میشدیم، قرار شده عمه خانوم و همسر محترمشون به اضافه عمو کوچیکه و خانوم و بچه ها هم به جمع مهمانان اضافه بشن...

*گفته بودم که من حتی اگه خیلی کار داشته باشم و سرم شلوغ هم باشه یه توک کوچولو به کتاب میزنم... چند روزی هست دارم یه رمان میخونم به اسم «آبان ماه اول زمستان است»... کتاب خوبیه اما عالی نیست... از این جهت که کمی کسل کننده است... موضوع جالبه اما به نظرم یه ذره زیادی کش اومده... که اگه متن روان و پر کششی داشت من تا حالا تموم کرده بودمش... به هر حال وقتی تمومش کردم خوندنشو اگه فرصتی داشتم در مورد نویسنده و کتاباش اینجا چند خطی مینویسم...

*الان مثلا اومدم کمی استراحت بکنم اما بس که روم زیاده نشستم پای نت... از خستگی پلکام داره رو هم میوفته و مدام خمیازه میکشم...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد