سخن روز

کم نیستن افرادی که:اخر اعتماد به نفسن!
فقط منتظرن یکی حرف بزنه و زود جوابشو بدن که یه وقتی کم نیارن!
خیلی حرف های قشنگی میزنن اما عمل نمیکنن!
برا همه کاراشون یه دلیلی دارن!
برا همه ایراد میگیرن اما نمیدونن خودشون همون ایراد هارو دارن!
با عالمو ادم شوخی میکنن اما جنبه یه شوخی ساده رو هم ندارن!
شخصیت افراد رو زیر سوال میبرن تا بقیه بهش بگن با نمک!
و کم نیستند افرادی که که فکر میکنن این جملات مال دیگرانه و اصلا توجهی به خودشون ندارن!

طوطی پر ادای میم

طوطی میم که یادتونه... نینا کلا به دونه ها علاقه زیادی داره... مثلا اگه بادمجان یا فلفل دلمه ای ببینه تا موقعی که تموم بشن جیغ جیغ میکنه که بهش بدیم و فقط هم قسمت دونه دارشو میخواد... اگه قسمتای دیگه رو بهش بدیم میندازه زمین و دوباره روز از نو روزی از نو... جیغ جیغ...

تخمه و پسته باید مغز بشه و بعد بهش بدیم... بر اساس میلش ممکنه که مغز ایناهارو خام دوست داشته باشه یا بو داده... یه موقع هایی اگه تخمه خام بریزیم تو ظرفش بهش نگاه هم نمیکنه... تخمه هندوانه رو خیلی دوست داره... البته وقتی تازه هست...

یه چیز دیگه بگم... کنجد روی نون رو خیلی خیلی دوست داره... نمیدونم از کجا تشخیص میده که روی نون ها کنجد داره و از کجا میفهمه که دقیقا کجا قرار دارن؟؟؟ اگه نون بربری کنجدی بیاد سر سفره تا تیکه آخر مدام سر و صدا میکنه و باید بهش بدیم... هیچ جایگزینی هم قبول نمیکنه... بعد تیکه نون که بهش میدیم میدونه کجاهارو باید نوک بزنه که روش کنجده...

الان فصل پر ریزی نیناست... پرای اصلیش ریخته و داره پرای جدید درمیاره...  رنگ پراش روشن تره اما دوباره تا پر ریزی بعدیش تیره میشن...

گفته بودم آب بازی دوست داره؟؟؟ یه ظرف آب داره توی قفسش... خوشش میاد آب اونو به خودش بپاشه و آب بازی کنه... یه اسپری هم داره که گاهی با اون هم بهش آب میپاشیم...

همین جوری نوشت های میم (88)

*امروز از صبح کولر نداشتیم... دیگه طرفای عصر خیلی گرم شده بود و واقعا تحملش سخت... همونطور که میدونید دیروز عصری دوباره تو تهران طوفان شد و ما هم از همون موقع کولرمون خاموش بود... صبح که مامان میاد روشنش کنه میبینه روشن نمیشه... منم تا همین ساعت نزدیک 9 که آقای پدر برسن خونه همش پیش خودم میگفتم حتما طوفان دیروز سیمی چیزی قطع کرده یا یه بلایی سر کولر آورده که روشن نمیشه... هیچ مردی هم خونه نبود بره پشت بوم تا یه نگاهی بهش بندازه... بگذریم همین جوری ما گرما تحمل کردیم و نفس نفس زدیم تا بابا اومد خونه... بابا اول رفت سراغ کلیدای کولر و دید روشن نمیشن گفت یه پیچ گوشتی بیار ببینم چشه... تا من برم و بیام کولر روشن شد... حالا اگه گفتید چه جوری؟؟؟؟؟؟ میدونم نمیتونید حدس بزنید خودم میگم... جعبه تقسیم اصلی برق ساختمون توی کابینتیه که لوازم چای داخلشه... صبح خواهرم میاد به مادرم نبات بده قوطیو که برمیداره، میخوره به کلید مربوط به کولر و off میشه... پدرم هم اولین کاری که کردن رفتن سراغ جعبه تقسیم که برق و قطع کنن تا بتونن کلید داخلی کولرو باز کنن و این جوری کاشف به عمل اومد که مسئله چیه... اینجاست که باید فریاد برآورد یافتممممم

*توی این چند روز تعطیلی آخرین کتاب خانم زهیری که تازه هفته گذشته به پایان رسوندنش خوندم... هیچوقت دیر نیست... قشنگ بود... بعدها اگر فرصت شد در موردش مینویسم یکی دو خط...

کتاب دیگه ای که خوندم که اون هم همون هفته گذشته به پایان رسید و تا پایان خرداد بیشتر روی سایت نمیمونه و به احتمال خیلی زیاد قراره چاپ بشه لالایی بیداری بود... این یکی رو هم بعدا با کا آثار نویسنده توی یه پست معرفی میکنم البته اگه عمری و حوصله ای باقی بود...

سخن روز

کلماتی که از دهانتان بیرون می ایند،
ویترین فروشگاه شعور شما هستند...